سيد محمد باقر برقعى

3703

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در آرامگاه سعدى « باز از شراب دوشين سر پرخمار دارم * وز باغ وصل جانان گل در كنار دارم » بر تربت تو دامن از خون نگاه دارم * با ياد نغمه‌هايت دل بىقرار دارم درد شراب طبعت بر جان من بيفشان * بىبادهء صفايت سر پرخمار دارم تا بوستان عشقت بر من بود گل‌افشان * مستم ز عطر گل ، كى پرواى خار دارم نوع بشر ز هر رنگ يكسان بود به چشمت * جا دارد ار به شعرت جان را نثار دارم بر تربت تو امروز بنشسته‌ام به صد سوز * با باده‌اى تب‌افروز جامى نثار دارم از خاك تيره برخيز ، صهبا به ساغرم ريز * بر تربت تو من نيز گل در كنار دارم زيبا گلى ز شيراز در حسن و لطف ممتاز * كز لطف او به دوران دل بىغبار دارم يا رب به هر زمانم ، آويخته به جانم * هرجا به هر مكانم ، شعرت شعار دارم سوگند « به دردى كه زخمش پديدار نيست * به زخمى كه با مرهمش كار نيست » به جوش‌وخروش خم پرشراب * به مستان از نشئه ، در پيچ‌وتاب به ميناى بشكسته ، بر دست مست * به مستى كه مالد ، به ديوار دست به پشت كمانى و پرپيچ تاك * كه عمرى نشسته‌ست بر روى خاك به آئينهء قلب رندان پير * به پيران مىخوارهء سربه‌زير به رند نظرباز بىنام و ننگ * كه زد شيشهء شرم و عفت به سنگ به لبخند جامى كه شد پر ز خون * به اندوه پيمانهء واژگون به بدمستى باده‌خوار فكار * به مخمورى صبح شب‌زنده‌دار به ته جرعه‌هايى كه شد سهم خاك * به افشردهء پاك و جانبخش تاك به لبهاى ميناى صهبا فشان * به زر ريز سرپنجهء زرنشان به جام تهى از شراب رنود * به صهباى سرخ و به جام كبود به چرخشت آن حجلهء دخت تاك * به تاك آن برومند فرزند خاك به لبهاى پرخون ساغر قسم * به مى بهتر از جمله بهتر قسم به رنگ دل‌انگيز صهبا قسم * به آب حيات گوارا قسم به خورشيد رخشان و تابنده ماه * كه روز است پايان شام سياه